زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید
سلام
دوره بی خبر تمام شد .
بی خبر واقعا از سرم زیاد بود .
" بی خبر "خیلی بزرگتر از میثم بود خیلی زیاد .
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را ویرانه کردی عاقبت
با خوچحالی خواهم مرد :)
تنها چیزی که قابل قسمت نیست : " تنهایی "
خدا کنه آدم حسابش با تو باشه فقط .
در آخر :
خسرو شکیبایی شکیب نکرد زود رفت . خدایش رحمت کند . الفاتحه
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من
----------------------------------
راستی، روز ۲۴ تیر می خواستم اینو بذارم :
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخنده لبش جان نسپردم شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما دلبسته ی یاران خراسانی خویشم
-----------------------------------------
با همه تنهایی هایم می روم
با همه یاد باد ها
با همه گریه ها
خنده ای در کار نبود
و با همه خنده ها
گویی ناله ای نکردم
باری بر دوش تو نمی گذارم
از دنیای تو چیزی نمی برم
و با آوای درختیان در گوشم
صدایی آزارم نمی دهد
خوچحالم
چرا باور نمی کنی ؟
می روم تا اشک پرده دری نکند
جور پای خسته ام
بر دوش بالهای نازم
و آغوشم باز باز است
برای تو
ای مهر
خدانگهدار تو و او



